دلا تا چند در آزارم از تو
گهی نالان ، گهی بیمارم از تو
تو فایز در جهان بدنام کردی
برو ای دل که من بیزارم از تو
فائز دشتی
|
شعر عاشقانه ناگهان چقدر زود دیر می شود!
| ||
|
دلا تا چند در آزارم از تو گهی نالان ، گهی بیمارم از تو
تو فایز در جهان بدنام کردی برو ای دل که من بیزارم از تو
فائز دشتی [ جمعه 21 مهر 1396 11:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
ماهی همیشه تشنه ام در زلال لطف بیکران تو می برد مرا به هر کجا که میل اوست موج دیدگان مهربان تو زیر بال مرغکان خنده ها ت زیر آفتاب داغ بوسه هات ای زلال پاک جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش تا که پر شود تمام جان من ز جان تو ای همیشه خوب ای همیشه آشنا هر طرف که می کنم نگاه تا همه کرانه ه ای دور عطر و خنده و ترانه می کند شنا در میان بازوان تو ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک
فریدون مشیری [ جمعه 21 مهر 1396 11:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم میشود مزه ی سوهان اعلا پیش تو گم میشود
بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده است حدس اینکه طعم لبهای تو چندم می شود !
روزها رد میشود، چشمت شرابی کهنهتر پلکهایت کم کَمک تبدیل به خُم میشود
هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال جمعیت آنجا گرفتار تراکم میشود
چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش باغهای پرگُلِ قمصر تجسم میشود
ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا اینقدر این روزها سوءتفاهم می شود!
دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت شورِ شور، اصلا دو تا دریاچهی قم میشود
وقتِ شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو موجبات سستیِ ایمان مردم میشود
وسوسه یعنی تو! شالیزار هم یعنی بهشت بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود...
جواد منفرد [ جمعه 21 مهر 1396 11:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟
چگــونه صبــر کنــم تا کـــه باز برچینــم شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت
غمـی نجیب نهفته ست در دلم که مرا رها نمی کند احساس دوست داشتنت
تو آن دقایق شیرین خاطرات منی ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت
تمام شهر به تایید من بپا خیزند اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت
چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟ منی که این همه می ترسم از جدا شدنت
محمد سلمانی [ جمعه 21 مهر 1396 11:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نوشتهام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز
هوا بد است، بِکِش شیشهی حسادت را کــه دور باشد از اینجا هـــوای غیرمجـــاز
بــه کوچـــه پا نگذاریم تا نفرمایند: جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز
دل است، من به تو تجویز میکنم ـ دیگر مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز!
ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز
تو ـ صحنههای رمانتیک و جملههای قشنگ کـــه حفظ کردهای از فیلــمهای غیرمجــاز
زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز!
نجمه زارع [ جمعه 21 مهر 1396 11:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
گزیدم از میان مرگ ها ، این گونه مردن را تو را چون جان فشردن در بر آن گه جان سپردن را
خوشا از عشق مردن در کنارت ، ای که طعم تو حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ ِ مردن را
چه جای شِکوه زاندوه تو ؟ وقتی دوست تر دارم من از هر شادی دیگر ، غم عشق تو خوردن را
تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی نداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن را
کنایت بر فراز دار زد جانبازی منصور که اوج این است این ! در عشقبازی پا فشردن را
"سیزیف" آموخت از من در طریق امتحان آری ! به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را
مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده که دیگر برنمی تابد دلم نوبت شمردن را
کجایی ای نسیم نابهنگام ! ای جوانمرگی ! که ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را !
حسین منزوی [ جمعه 21 مهر 1396 11:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد
آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود در سیر مرا کشتن این پرده اول بود
هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند
یا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست
ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو
بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست
پشتم به پدر گرم و دنیا خود مادر بود تنها خطر ممکن اطراف سماور بود
از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن
یک هستی سردستی در بود و عدم بودم گور پدر دنیا مشغول خودم بودم .....
علیرضا آذر [ جمعه 21 مهر 1396 11:00 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
فردا اگر بدون تو باید به سر شود فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست این هست و نیست کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درددل کنم و دردسر شود
ای زخمِ دلخراش لب از خون دل ببند دیگر قرار نیست کسی باخبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است بگذار گفتگو به زبان هنر شود
فاضل نظری [ جمعه 21 مهر 1396 10:59 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست
هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینهها زودباوریست.
"فاضل نظری" ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست
هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینهها زودباوریست.
فاضل نظری [ جمعه 21 مهر 1396 10:59 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نگفتم جا مده بر چهره گیسو مسوزان اندر آتش بچه هندو؟
بت فایز گمانم ، کافرستی که با آتش پرستی کرده ای خو؟
فائز دشتی [ جمعه 21 مهر 1396 10:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
|
||